ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢  

گذر زمان همه چیز را حل می کند

باور داشتم

اما اکنون با گذر سال های دراز

هنوز هم شب های من جادویی است

و هنوز هر شب آرزو می کنم که جادوی شب مرا با خود ببرد

هنوز هم هزاس و نگرانی همان سال های دور همراه من است

گذر زمان هیچ چیز را حل نمی کند

گذر زمان تنها فرصتی است

که انسان خواسته هایش را با زمان تطبیق دهد

و اگر نه...

گذر زمان زخم های قدیمی را درمان نمی کند

گذر زمان فقط فرصتی است تا رد پای اشک خشک شود

و انسان در خاموشی گریه کند

و فرصتی است تا انسان به فراموشی های خود خواسته خو کند

و اگر نه...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧  

دیگر میلی به چیدن انجیل های باغچه ندارم

برای من شمردن چین های پیشانی مادربزرگ بس است

دیگر میلی به تماشای باران ندارم

برای من دیدن بغض پدر بس است

دیگر میلی به نظاره آسمان شب ندارم

برای من دیدن بازی های زمین بس است

دیگر میلی به آغاز دوباره ندارم

برای من جمع کردن ته مانده خاطره ها بس است

دیگر صبر زیادی از خدا نمی خواهم

همان قدر که تحمل این روزها را بیاورم بس است

 

پ. من انقدرها هم نا امید نیستم این رو وقتی خیلی دلم گرفته بود نوشتم. ضمن ایم که میدونم تکرار توش زیاد هست اما این تکرارها برام معنی خاصی داره.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱  

بعد از یه غیبت طولانی اومدم. رفته بودم که دور از این دنیای بسته که خودم درست کردم و توش گم شدم پیدا بشم. رفتم و گشتم و سفر کردم و عوض دوباره پیدا شدن دوصدباره گم شدم. اونقدر که وقتی نزدیک ترین کسم احتیاج به همدردی داشت من فقط تماشا می کردم بدون این که حتی بتونم یه کلمه پیدا کنم که بتونه تسلی بخش باشه. بزرگترین و سرنوشت ساز ترین امتحان زندگیم رو دادم و توش باختم بدون این که احساس کنم این شکست مربوط به منه. انگار همه چیز رو از دور تماشا میکنم. انگار هیچ کدوم از این کارهای نامربوط منتسب به من نیست. نمی دونم برای کدوم یکیتون پیش اومده که یه جای زندگی درجا بزنید اما من دارم درجا میزنم اگه کسی راهی بلده که به دردم بخوره کمکم کنه.


کلمات کلیدی:
عشق...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۱  

نگاه به آسمان می دوزم

 خاطره ای در گوشه ذهنم می جهد

و دلم می شکند

و من لبخند می زنم به هر چه بغض دارم

اگر چه می دانم رهایی نخواهم داشت از این غم مادام

و با این داغ خواهم سوخت

داغی از جنس سیاهی دل شقایق

داغی از جنس سوزناک آه

و داغی از جنس ماندگار عشق

و تنها حسرتم این است که حتی بعد از من عشق خواهد ماند

تا دوباره جان ها را بسوزدو نگاه ها را به آتش بکشد

و پیوسته بغض بزاید

ومن...

باور ندارم که طاقت داشته باشم

که دلی از نو بشکند و برق نگاهی خاموش شود

اما عشق...

همچنان خواهد ماند

در صدای حزین باد

ودر خروش پریشان موج

و لابلای شب بوها و پیچک ها و عشق

پ.ن : سیستم جدید بلاگ قالبمو قاطی پاطی کرده! فعلا اینو گذاشتم . در ضمن فقط این لینکا تو نظرا مونده بود نتونستم بقیه رو لینک کنم . لطفا تو نظرا لینکتونم بذارین تا گوشه بلاگم بذارم.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠  

ستاره را خواهم جست از آسمان

و آرامش را از نگاه تو

و غم را خواهم زدود از چشمان تو

حتی اگر در انتهای نگاهت

ذره ای خاطره نمانده باشد

و در این سرما

تب عشقت را خواهم جست

و بار سنگین این گناه را

همواره بر دوش خواهم کشید

و لبخند تلخ تو را

یادگاری خواهم برد

برای دفتر خاطره ها

و به هنگام خداحافظی

باز هم آرامش را

در نگاه تو خواهم جست

ای احساس دور ماندگار

و به غربت واژه هایم قسم

اگر روزی برای مردن

در انتظار دیدن کسی باشم

آن کس تنها تو خواهی بود

و اگر چه

بار سنگینی بر دوش خستگی های من است

از غم تو هرگز پروا نخواهم کرد


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٦  

دلم می‌خواهد بنویسم

از دلتنگی‌هایم

از بارانی که می‌بارد

از عطر پاییز

اما نمی‌توانم

نوشته‌هایم نیمه تمام می‌مانند

انگار بغض می‌کنند

انگار واژه هایم سکوت می‌خواهند

انگار از هیاهوی بودن گریزانند

شاید هم از طعنه‌ها هراس دارند

شاید می‌خواهند آه شوند

و آرام از سینه من برخیزند

شاید دلشان می‌خواهند بروند بین ناگفته‌ها

و شاید دلیلی برای بودن ندارند

وشاید....


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧  

امشب باز مهتاب است و من بي‌تاب

و ديگر هيچ  شانه‌اي نيست كه تنهايي‌ام را دريابد

و هيچ نگاهي نيست كه در آن گرمايي براي جان سردم باشد

 

امشب باز مهتاب است و من صورت به زمين دارم

مادر مي‌گويد خدا اين‌طور دعاي آدم را زودتر مستجاب مي‌كند

و من هزارو نود و پنج شب است كه اين‌طور دعا مي‌كنم

 

امشب باز مهتاب است و بعض من شكفت و فرياد از گلوي من كوچ كرد

اما دلم سبك نشد سوز سينه‌ام خاموش نشد

 

شايد مادر راست مي‌گويد

شايد من بد شده‌ام

شايد چون مثل مادر نيستم بد هستم

 

عيبي ندارد مادر

خوب مي‌شوم مثل خودت

حتي اگر چشمانم پر از اشك شود

حتي اگر دلم بشكند از دروغ‌هايي كه مي‌شنوم

از زمزمه‌هايي كه بوي نفرت مي‌دهند

صبر مي‌كنم

حرفي نمي‌زنم

و با لبخند پذيراي همه اين دلتنگي‌ها مي‌شوم

قول مي‌دهم كه لبخند بزنم تا بد نباشم

 

ولي يك روز همين مهرباني همين گذشت كه مادر را دوست‌داشتني كرده

مرا مي‌كشد

يكي از همين شب‌هايي كه دلم پر از غم است

و لبم پر از لبخند

سر به قاب همين پنجره مي‌‌ميرم

چشم در چشم ماه با دردي قديمي در گلو

و با دردي مبهم در فضاي سينه‌ام

دردي كه اين‌همه سال كسي آن را ندانست

 

ولي قول مي‌دهم كه بخندم

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۳  

اين طالب بدم المقتول الحسين؟

از كجا بايد آغاز كنم؟ از كدام ظلم گلايه كنم؟

از بغض كهنه مدينه؟

 از سكوت بقي؟

يا از شب‌هاي نخلستان و خون محراب؟

 خسته‌ام. خسته در حصار ديدن كربلا.

 خسته از ظلمي كه بر بشر رواداشته شد.

خسته از ظلمي كه قابيل با برادركشي بنا نهاد.

 و دلتنگم از صداي خس خس نفسهاي بهشتي نفسهايي كه متبركند به نام عباس و حسين (ع)

نفسهايي كه آرام و بي‌صدا خاموش مي‌شوند.

 چند رمضان ديگر بي حضورت؟ چند نماز عيد فطر بي‌حضورت؟

مولاي من زمين يكسر شده تنديس دلتنگي

 آسمان بغض دارد و زمين بار اين‌همه ظلم را با خود مي‌كشد

 تنها به انتظار آن روز كه بيايي


کلمات کلیدی:
و اين‌جا
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱  

و اين‌جا زمين است

سراي غربت

و من غريبه‌اي به سان هزاران غريبه ديگر

 

 

 

و مردمان زمين همنشينان خوبي نداشتند

مردمان زمين نمي‌دانند كه

دل از جنس شيشه است

و عطر سبزه‌هاي باران خورده را نمي‌شناسند

ونمي‌دانند كه اشك قطره برگزيده است

و نمي‌دانند كه آه نام ديگر خداست

 

 

واين‌جا زمين است

سراي غربت

و من هميشه هراسان

از اين‌كه به رنگ زمين آلوده شوم

هراسان از اين‌كه اين بغض قديمي بشكند

هراسان از همه هراس‌هايم

 

و اين‌جا زمين است

تبعيد‌گاه بشر

و سهم ما از بودن

يك موج، دريا

يك قله، كوه

و يك نظر آسمان

 

واين‌جا زمين است

و من يك غريبه


کلمات کلیدی:
قاب دلتنگی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧  

در قاب دلتنگي مي‌گذارم و به ديوار خاطره مي‌آويزمت

حصار قاب را مي‌شكني و روبرويم در قاب در مي‌ايستي

نمي‌دانم آشنايي هستي كه غريبه نگاهم مي‌كند

 يا غريبه‌اي با نگاهي آشنا

 

هراس عجيبي است

 

تكيه مي‌دهم به ديوار

مجال نفس كشيدن هم نمي‌دهد

فرو مي‌ريزد

 

مي‌شتابم به آرزوهاي نا تمام

شبه مي‌شود و از من مي‌گريزد

 

مي‌روم به بلندترين جايي كه مي‌شناسم

زير سقف آسمان

ماه مي‌شوي مي‌تابي به قلبم

دست مي‌اندازم كه بگيرمت

دستم نمي‌رسد

 

بغض مي‌كنم

باران مي‌شوي مي‌باري به جانم

 

مي‌خزم به كنج گذشته‌هاي شيرين

مه‌آلوده و مبهم و گنگ مي‌شود

 

هرچه رمق دارم آه مي‌شود

و برمي‌خيزد از دلم

 

نسيم مي‌شوي

و شوريدگي‌ام دوچندان مي‌كني

 

هرچه بغض دارم مي‌شكنم

زمين آسمان دشت دريا

همه يكسر لبخند نگاهت مي‌شوند

 

چشم‌هايم را محكم فشار مي‌دهم

تا اين لحظه هميشه از آن من باشد

 

كسي آرام در گوشم نجوا مي‌كند

خداحافظ

هراسان چشم‌هايم را باز مي‌كنم

دوباره در قاب در ايستاده‌اي

 

باز همان نگاه و همان قاب و همان ديوار

 

و صداي بريده بريده خداحافظي من


کلمات کلیدی: