در قاب دلتنگي ميگذارم و به ديوار خاطره ميآويزمت
حصار قاب را ميشكني و روبرويم در قاب در ميايستي
نميدانم آشنايي هستي كه غريبه نگاهم ميكند
يا غريبهاي با نگاهي آشنا
هراس عجيبي است
تكيه ميدهم به ديوار
مجال نفس كشيدن هم نميدهد
فرو ميريزد
ميشتابم به آرزوهاي نا تمام
شبه ميشود و از من ميگريزد
ميروم به بلندترين جايي كه ميشناسم
زير سقف آسمان
ماه ميشوي ميتابي به قلبم
دست مياندازم كه بگيرمت
دستم نميرسد
بغض ميكنم
باران ميشوي ميباري به جانم
ميخزم به كنج گذشتههاي شيرين
مهآلوده و مبهم و گنگ ميشود
هرچه رمق دارم آه ميشود
و برميخيزد از دلم
نسيم ميشوي
و شوريدگيام دوچندان ميكني
هرچه بغض دارم ميشكنم
زمين آسمان دشت دريا
همه يكسر لبخند نگاهت ميشوند
چشمهايم را محكم فشار ميدهم
تا اين لحظه هميشه از آن من باشد
كسي آرام در گوشم نجوا ميكند
خداحافظ
هراسان چشمهايم را باز ميكنم
دوباره در قاب در ايستادهاي
باز همان نگاه و همان قاب و همان ديوار
و صداي بريده بريده خداحافظي من