امشب باز مهتاب است و من بيتاب
و ديگر هيچ شانهاي نيست كه تنهاييام را دريابد
و هيچ نگاهي نيست كه در آن گرمايي براي جان سردم باشد
امشب باز مهتاب است و من صورت به زمين دارم
مادر ميگويد خدا اينطور دعاي آدم را زودتر مستجاب ميكند
و من هزارو نود و پنج شب است كه اينطور دعا ميكنم
امشب باز مهتاب است و بعض من شكفت و فرياد از گلوي من كوچ كرد
اما دلم سبك نشد سوز سينهام خاموش نشد
شايد مادر راست ميگويد
شايد من بد شدهام
شايد چون مثل مادر نيستم بد هستم
عيبي ندارد مادر
خوب ميشوم مثل خودت
حتي اگر چشمانم پر از اشك شود
حتي اگر دلم بشكند از دروغهايي كه ميشنوم
از زمزمههايي كه بوي نفرت ميدهند
صبر ميكنم
حرفي نميزنم
و با لبخند پذيراي همه اين دلتنگيها ميشوم
قول ميدهم كه لبخند بزنم تا بد نباشم
ولي يك روز همين مهرباني همين گذشت كه مادر را دوستداشتني كرده
مرا ميكشد
يكي از همين شبهايي كه دلم پر از غم است
و لبم پر از لبخند
سر به قاب همين پنجره ميميرم
چشم در چشم ماه با دردي قديمي در گلو
و با دردي مبهم در فضاي سينهام
دردي كه اينهمه سال كسي آن را ندانست
ولي قول ميدهم كه بخندم